نمی‌دانم چرا

هر وقت می‌روی سفر

زندگی من

گم می‌شود.

 

مثل لحظه‌ای 

که گفتی برام سيب بخر

جای من

در آغوش تو

امن‌تر می‌شود

با هر نگاهی

لبخندی

حرفی...

 

شهر به شهر تنم

فتح شده

با کلمات توست.

حالا

زندگی‌ام ‌را

قد و قواره‌ی تو

می‌برم و می‌دوزم.

 

خواب بهانه است 

که باشی

در بستری 

که تو را نفس می‌کشد

می‌درخشی

لای ملافه‌ها

پيدات نمی‌کنم.

با دست‌هام

با چشم‌هام

هر بار

تو را کشف می‌کنم.

 

عباس معروفی