ناسازگار
بيش از پيش
كه ميلرزم به خود از وحشت اين ياد
نه ميبيند،
نه ميخواند،
نه ميانديشد،
اين ناسازگار، اي داد!
نه آگاهش تواني كرد، با زاري
نه بيدارش توانم كرد، با فرياد!
نميداند،
بر اين جمعيت انبوه و اين پيكار روزافزون
كه ره گم ميكند در خون،
ازين پس، ماتم نان ميكند بيداد!
نميداند،
زميني را كه با خون آبياري ميكند،
گندم نخواهد داد!
دفتر: «آواز آن پرنده غمگین»
دلافروزتر از صبح
چه زيباست كه چون صبح، پيام ظفر آريم
گل سرخ،
گل نور،
ز باغ سحر آريم
چه زيباست، چو خورشيد،
درافشان و درخشان
زآفاق پر از نور، جهان را خبر آريم .
همانگونه كه خورشيد، بر اورنگ زر آيد،
خرد را بستاييم و
بر اورنگ زر آريم
چه زيباست، كه با مهر،
دل از كينه بشوييم
چه نيكوست كه با عشق،
گل از خار برآريم.
گذرگاه زمان را،
سرافراز بپوييم
شب تار جهان را
فروغ از هنر آريم
اگر تيغ ببارند، جز از مهر نگوييم
وگر تلخ بگويند، سخن از شكر آريم
بياييد،
بياييد، ازين عالم تاريك
دلافروزتر از صبح،
جهاني دگر آريم!
دفتر: «آواز آن پرنده غمگین»
رخش سپید خورشید
بر بام قله تابيد
در شام دره پيچيد
رخش سپيد خورشيد،
با يالهاي افشان،
بر كوههاي مشرق،
ميتاخت،
ميخروشيد!
از نعل گرمش آتش
بر سنگ خاره ميريخت
شب ميگريخت در غار
خون از ستاره ميريخت
گلهاي تشنهی نور
بوي سپيدهدم را
از باد ميربودند
مرغان رسته از بند
چون خيل دادخواهان،
آزاد، ميسرودند
بر روي قلهها، شاد
ميرفت رخش، چون باد
چاهي سياه، ناگاه
دامي گشود در راه
رخش از بلندي كوه
افتاد در بن چاه!
گلهاي تشنهی نور
ماندند در سياهي
نشكفته گشت پرپر
گلبانگ صبحگاهي
مرغان رسته از بند،
در سينهها نهفتند؛
فرياد دادخواهي!
آنك! شغاد، پنهان
در جان پناه سختش
كو رستمي كه دوزد،
با تير بر درختش؟!
دفتر: «آواز آن پرنده غمگین»
بر صلیب
ميخكوب!
خون چكد از پيكرم، محكوم باورهاي خويش
بودهام ديروز هم آگاه، از فرداي خويش
مهرورزي كم گناهي نيست! ميدانم،
سزاوارم، رواست.
آنچه بر من ميرسد، زين ناسزاتر هم سزاست
در گذرگاهي كه زور و دشمني فرمانرواست
کو... کو...؟
كه ميتابد به حيرت ماه،
ميلرزد به غربت برگ،
ميپويد پريشان، باد
فضا در ابري از اندوه
درختان سر به روي شانههاي هم
غبارآلود و غمگين
راز واري را به گوش يكدگر
آهسته ميگويند
دري را بيامان در كوچههاي دور ميكوبند
چراغ خانهاي خاموش،
درها بسته،
هيچ آهنگ پايي نيست
كنار پنجره، نوري، نوايي نيست...
با قلم...
اي همزاد، اي همراه،
اي هم سرنوشت!
هر دومان حيران بازيهاي دورانهاي زشت
شعرهايم را نوشتي
دستخوش؛
اشكهايم را كجا خواهي نوشت؟!
دفتر: «آواز آن پرنده غمگین»
