نیایش
- كه فروغ رخ «زرتشت» در آن گل كردهست
آسمانت
- كه ز خمخانهی «حافظ» قدحي آوردهست
كوهسارت
- كه بر آن همت «فردوسي» پر گستردهست
بوستانت
- كز نسيم نفس «سعدي» جان پروردهست
همزبانان مناند
مردم خوب تو، اين دل به تو پرداختگان
سر و جان باختگان، غير تو نشناختگان
پيش شمشير بلا
قد برافراختگان،سينه سپرساختگان
مهربانان مناند
نفسم را پر پرواز از توست
به دماوند تو سوگند كه گر بگشايند
بندم از بند ببينند كه:
آواز از توست!
همه اجزايم با مهر تو آميخته است
همه ذراتم با جان تو آميخته باد
خون پاكم كه در آن عشق تو ميجوشد وبس
تا تو آزاد بماني،
به زمين ريخته باد!
از دفتر: «گزینه اشعار»
آفتاب و گل
من و شب هر دو حال درهم آشفتهاي داريم
پريشانيم، دلتنگيم
به خود پيچيدهتر، از بغض خونين شباهنگيم
هوا: دمكرده، خونآلود، آتشخيز، آتشريز،
به جان اين فرو غلتيده درخون، آتش تب تيز!
تني اينجا به خاك افتاده، پرپر ميزند در پيش چشم من
كه او را دشنهآجين كرده دست دوست يا دشمن
وگر باور تواني كرد دست دوست با دشمن!
جهان بيمهر ميماند كه ميميرد مسيحايي
نگاهي ميشود ويران كه ميارزد به دنيايي
من اين را نيك ميدانم، كه شب را، ساعتي ديگر،
فروزان آفتابي هست، چو لبخند گل پيروز
شب آيا هيچ ميداند گر اين بدحال،
نماند تا سحرگاهان،- زبانم لال -
جهان با صد هزاران آفتاب و گل،
دگر در چشم من تاريك تاريك است چون امروز...
از دفتر: «گزینه اشعار»
رساتر از فرياد
رهاتر از آتش،
رساتر از فرياد،
فراتر از تأثير،
كه چون به كوه بخواني، ز هفت پردهی سنگ،
گذر كند چون تير!
وگر به دل بنشاني، نپرسي از پولاد،
نترسي از شمشير؛
كتابهاي جهان را ورق ورق گشتم!
به برگ برگ درختان، به سطر سطر چمن،
نشانهها گفتم
ز مهر پرسيدم
به ماه ناليدم
ستارهها را شبها به همدلي خواندم
به پاي باد، به سرچشمهی افق رفتم
به بال نور، در آيينهی شفق گشتم
شبي، شباهنگي
درون تاريكي
نشست و حق حق زد!
صداي خونينش،
ز هفت پردهی شب،
گذركنان چون تير!
رهاتر از آتش،
رساتر از فرياد،
فراتر از تأثير؛
به من رسيد و همآواز مرغ حق گشتم!
از دفتر: «گزینه اشعار»
در آن جهان خوب
از پاي اين حصار
در رنگ آن شكوفهی شاداب بنگرم
وز لاي اين مشبك خونين خارخار،
- اين سيم خاردار-
يك جرعه آب چشمه بنوشم؟
«بيرون، جلوي در»
چندان كه مختصر رمقي آورم بهدست،
در پاي اين درخت، بياسايم،
آيا اجازه دارم؟!
يا همچنان غريب، ازين راه بگذرم،
وين بغض قرنها «نتواني» را
چون دشنه در گلوي صبورم فرو برم؟
در سايهزار پهنهی اين خيمهی كبود،
خوش بود اگر درخت، زمين، آب، آفتاب،
مال كسي نبود!
يا خوبتر بگويم
مال تمام مردم دنيا بود!
در آيينه اشك
بيتو، سي سال، نفس آمد و رفت،
اين گرانجان پريشان پشيمان را
كودكي بودم، وقتي كه تو رفتي، اينك،
پيرمرديست ز اندوه تو سرشار، هنوز
شرمساري كه به پنهاني، سي سال به درد،
در دل خويش گريست
نشد از گريه سبكبار هنوز!
آن سيهدست سيهداس سيهدل كه تو را،
چون گلي، با ريشه،
از زمين دل من كند و ربود،
نيمي از روح مرا با خود برد
نشد اين خاك بههمريخته، هموار، هنوز!
ساقهاي بودم، پيچيده بر آن قامت مهر،
ناتوان، نازك، ترد،
تندبادي برخاست،
تكيهگاهم افتاد،
برگهايم پژمرد
بيتو، آن هستي غمگين ديگر،
به چه كارم آمد يا به چه دردم خورد؟
روزها، طي شد از تنهايي مالامال،
شب، همه غربت و تاريكي و غم بود و خيال
همه شب، چهرهی لرزان تو بود،
كز فراسوي سپر،
گرم ميآمد در آينهی اشك فرود
نقش روي تو، درين چشمه، پديدار، هنوز!
تو گذشتي و شب و روز گذشت
آن زمانها،
به اميدي كه تو برخواهي گشت،
پاي هر پنجره، مات،
مينشستم به تماشا، تنها،
گاه بر پردهی ابر،
گاه در روزن ماه،
دور، تا دورترين جاها ميرفت نگاه؛
باز ميگشتم تنها، هيهات!
چشمها دوختهام بر در و ديوار هنوز!
بيتو، سي سال نفس آمد و رفت
مرغ تنها، خسته، خونآلود
كه به دنبال تو پرپر ميزد،
از نفس ميافتاد،
در فقس ميفرسود،
نالهها ميكند اين مرغ گرفتار هنوز!
رنگ خون بر دم شمشير قضا ميبينم!
بوي خاك از قدم تند زمان ميشنوم!
شوق ديدار توام هست،
چه باك
به نشيب آمدم اينك ز فراز،
به تو نزديكترم، ميدانم
يك دو روزي ديگر،
از همين شاخهی لرزان حيات،
پركشان سوي تو ميآيم باز
دوستت دارم،
بسيار،
هنوز!
از دفتر: «گزینه اشعار»
