ناقوس نیلوفر
کودک زیبای
زرینموی صبح
شیر مینوشد ز پستان سحر
تا نگین ماه را آرد به چنگ
میکشد از سینهی گهواره سر
شعلهی رنگینکمان آفتاب
در غبار ابرها افتاده است
کودک بازیپرست زندگی
دل بدین رؤیای رنگین داده است
باغ را غوغای گنجشکان مست
نرم نرمک برمیانگیزد ز خواب
نالد مست از باده باران شب
میسپارد تن به دست آفتاب
کودک همسایه خندان روی بام
دختران لاله خندان روی دشت
جوجگان کبک خندان روی کوه
کودک من لختهای خون روی تشت
باد، عطر غم پراکند و گذشت
مرغ، بوی خون شنید و پرگرفت
آسمان و کوه و باغ و دشت را
نعرهی ناقوس نیلوفر گرفت
روح من از درد چون ابر بهار
عقدههای اشک حسرت باز کرد
روح او چون آرزوهای محال
روی بال ابرها پرواز کرد
از دفتر: «ابر و کوچه»
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۱۰/۲۸ ساعت 14:54 توسط عاطفه
|